فرويد کتابي به نام توتم و تابو دارد که در آن زندگي مردم ابتدايي را تحليل مي کند،و داستاني را براي پيدايش اديان مطرح مي کند. پريچارد اين نظريه را داستان محض و «قصه پريان» مي نامد. به نظر فرويد، انسان ابتدايي، در رمه آغازين زندگي مي کرد. اين رمه تشکيل مي شد از نري مسلط که پدر بود و تعدادي از ماده ها را در انحصار خود داشت. اين پدر نيرومند، پسران خود را از ماده ها دور نگه مي داشت. روزي اين پسران متحد شده پدر مسلط را کشتند و سپس آن را خوردند. دليل اين آدم خواري به نظر فرويد اين بود که آنها اعتقاد داشتند با خوردن قرباني، نيرو و قدرت او را به دست مي آورند. بعد از مدتي، آنها از عمل خويش پيشيمان شدند و براي جبران و کفاره عمل خويش دو ممنوعيت را ابداع کردند: يکي اين که نمادي به صورت يک نوع حيوان را به جاي پدر گذاشتند؛ اين نماد همان «توتم» است. برادران خوردن حيوان توتمي را حرام اعلام کردند، و ديگر اين که ازدواج درون گروهي را حرام کردند و با تحريم ماده هاي آزاد شده بر خود، از ثمرات پيروزي شان چشم پوشي کردند. فرويد اين پدر کشي را «نخستين جنايت تاريخ» مي نامد و دين توتمي (يا توتميسم) را نتيجه ي همين جنايت مي داند. برادران، آيين توتم را از اين رو ابداع کردند تا ديگر بار به عمل پدر کشي دست نيازند. دين توتمي از احساس گناه و تلاش براي پرداخت کفاره و جبران سرچشمه مي گيرد. به نظر فرويد، اين عوامل در ريشه ي همه ي اديان بشري قرار دارد. همه ي اديان بعدي در واقع کوشش هايي براي حل اين مسئله اند و تنها از جهت مرحله فرهنگي که اين کوشش در آن صورت مي گيرد و راه حل هاي اتخاذ شده با يکديگر تفاوت دارند. فرويد معتقد است که تابو مفهومي است که اعتقادي حرام و لازم الاجتناب از آن استنباط مي شود. روميان قديم به آن «ساسرد» و يهوديان «کادوش» مي گفتند. به زعم وي تابو يا محرمات قديمي ترين مجموعه قوانين غير مدون بشري است. کشف فرويد را شايد بتوان در يک جمله خلاصه کرد. او مي گويد که کودکان تمايلات عاشقانه نسبت به نزديکان خود دارند و اسم اين تمايل را عقده اديپ مي نامد و نتيجه مي گيرد که علت تمام بيماري هاي رواني و نهادهاي اجتماعي و آفرينش هاي هنري جز اين نيست. توتم و تابو، همه و همه از عقده اديپ سرچشمه مي گيرند فرويد مي گويد در آغاز انسانها بصورت گله هايي به سرپرستي پدر زندگي مي کردند و ليکن پدر مانع از اين بود که پسران به زنان گله که همگي به او تعلق داشت نزديک شوند اين بود که پسران را از خود راند پسران هم دست به دست هم دادند و پدر را کشتند و زنان او را تصاحب کردند و بر سر تقسيم به نزاع برخاستند و سرانجام پشيمان از کرده خود حيواني را به عنوان توتم به جاي پدر پذيرفتند و با اطاعت کامل اغراق آميز از او خواستند عمل پدر کشي خود را جبران کنند لذا و ممنوعيتهاي شاقي را به نام تابو بر خود تحميل کردندو بالاخره تمدن ناشي از آن جنايت و احساس گناه بعد از آن به همراه آن محدوديتها شد. در نظريه فرويدي عقده اديپ يعني تمايل آغازين کودک به مادر و نفرت از پدر و ميل به کشتن و جايگزين شدن وي ( که با تکيه بر اسطوره شناسي يوناني و داستان مشابهي با اين نظريه نام اديپ را بر آن مي گذارد) مهم ترين عاملي است که مي تواند شکل گرفتن انسانيت را توجيه کند و به همين دليل فرويد اين پديده را در منشا پديده هايي مهم و بزرگي همچون باورهاي ديني، اخلاق و اصولا جامعه مي گذارد. البته شکي نيست که در اينجا با نوعي تقليل گرايي سرو کار داريم که بسيار به تقليل گرايي مارکسيستي شباهت دارد ( هر چند در نقطه اي واژگون نسبت به آن قرار مي گيرد) به صورتي که اگر مارکس همه پديده ها را در نهايت به بازتوليد مادي و معيشتي جامعه بازگردانده و آن را به عنوان کليد درک عمومي همه جوامع انساني مطرح مي کرد، در فرويد نيز چنين کليدي وجود دارد و آن همان غريزه ليبدو و جنسي است که خود را از خلال گذار فرد از مراحل مشخصي در طول دوران کودکي پيش از پيوستن به جامعه نشان مي دهد و بنا بر چند و چون اين گذار و موفقيت يا ناکام ماندن در پشت سرگذاشتن ضربه ها يا زخم خوردگي هاي عاطفي است که فرايندهاي ديگر اجتماعي و اخلاقي و غيره شکل مي گيرند.
آنچه در توتم و تابو بيش از هر چيز برجسته مي نمايد و به بحث هاي بي پايان و مناقشات زياد مي انجامد توجيه تبارشناسانه اي است که فرويد از اين امر مي دهد. به باور او، آغاز جوامع انساني را بايد در شکلي مفروض دانست که فرويد به آن نام دسته وحشي(Savage Horde) مي دهد: جماعتي از موجودات شبه انساني که در آن يک پدر زورگو، ترسناک و بيرحم که بر دسته خود حکم مي راند، همه زنان را از آن خود کرده و همه مردان ديگر ( پسران خود) را از دسته رانده و يا اخته مي کند تا آنها را براي هميشه از اين زنان محروم کند. در نظريه فرويدي، انسانيت زماني آغاز مي شود که اين پسران دست به شورش زده و اين پدر بي رحم را مي کشند تا بتوانند به زنان دست يافته و موجوديت خود را گسترش دهند. و البته در تداوم اين نظريه، پسران پدر کش در پشيماني از کرده خود و به دليل فروخورده شدن اين عقده در ناخودآگاهشان، کيش پدر يا همان کيش نياکاني را به وجود مي آورند و با برپا کردن مناسک و آييني کردن هر چه بيشتر تلاش مي کنند اين خاطره تلخ را به فراموشي سپرده و آن را بدل به اسطوره اي در پرستش پدر کنند تا به اين ترتيب بتوانند فروخوردگي را پشت سرگذاشته و حيات اجتماعي را ممکن کنند.
شيوه فرويد در کتاب توتم و تابو اين بود که به تحليل دين در جوامع ابتدايي مي پرداخت؛ يعني سيري قهقهرايي داشت و با سفر به گذشته به بررسي ساده ترين دين، يعني توتميسم مي پرداخت. فرويد در کتاب ديگرش، آينده ي يک پندار شيوه ي ديگري بر مي گيرد. او در اين کتاب دين را در عصر حاضر در نظر مي گيرد و سپس به گذشته مي نگرد. با در نظر گرفتن دين در عصر حاضر، او نه تنها به زمان هاي ما قبل تاريخ توجه مي کند، بلکه به انگيزه هاي ديني بشر در تمام زمان ها و مکان ها نظري مي افکند. تفاوت نگرش دوم فرويد با نگرش نخستين اين است که او در توتم و تابو به مناسک و اعمال ديني متجلي در توتميسم مانند تابوها نظر داشت و به باورهاي ديني مانند اعتقاد به خدا کمتر توجه مي کرد. ولي در کتاب آينده ي يک پندار به مناسک و آيين هاي ديني چندان نظر نمي کند، بلکه توجه اصلي او به باورهاي ديني، مانند اعتقاد به خدا معطوف است.
نخستين نکته اي که فرويد بيان مي کند توضيح واقعيت هايي است که هر کس درباره جهان و انسان مي داند. انسان در دامن طبيعت متولد مي شود و رشد مي کند. اما جهان طبيعت. گرچه نوع بشر را پديد آورده است، نسبت به نوع انسان بي رحم است؛ زلزله، طوفان، امراض گوناگون و … حيات او را تهديد مي کنند. انسان ها براي دفاع از خود در مقابل اين گونه نيروها به جوامع و قبايل مختلف روي آورده و به طور اجتماعي زندگي کرده اند؛ زيرا در اين جوامع امنيت انسان بيشتر است. اما بشر براي زندگي اجتماعي بايد بهايي هم بپردازد و آن چشم پوشي از بخش وسيعي از اميال و آرزوها است. بشر بايد از اميال جنسي و طمع هاي فردي صرف نظر کرده و تابع قوانيني عام باشد. علاوه بر اين، اجتماعات و تمدن هاي گوناگون، امنيت کامل را براي بشر فراهم نمي آورند. به عنوان مثال، امراض گوناگون هنوز دامن گير نوع بشر است. طوفان و زلزله هنوز به دست او رام نشده است.
فرويد در قدم بعدي مي گويد: حقيقتي وجود دارد که بديهي است و ما همه از دوران کودکي به آن پي برده ايم: ما به هنگام ترس، حوادث طبيعي و... پدري داشتيم که به او پناه مي برديم و وجود او به ما قوت قلب مي بخشيد. صداي دلنواز او که مي گفت: همه چيز به خير و خوبي منتهي مي شود، ما را از ترس مي رهانيد. اين تجربه ي دوران کودکي ما است. ولي حال که بالغ شده ايم. چه؟ به نظر فرويد در دوران بلوغ، نداي دين همان کار صداي پدر را مي کند و همان گرمي را دارد. باورهاي ديني، خدايي را به جهان فرافکني مي کنند که در مقابل تهديدهاي طبيعت و ترس پناهگاه ما است. حتي مرگ هم با ياد اين خدا، ترسي در ما ايجاد نمي کند و مشکلات اجتماعي را فراموش مي کنيم.
فرويد براي توصيف باورهاي ديني اصطلاحي خاص به کار مي برد و آن «پندار» يا توهم – است. او اين واژه را به معناي خاصي به کار مي برد. به نظر او، يک پندار باوري است که ويژگي اصلي آن اين است که ما تمايل زيادي داريم که راست باشد. به عنوان مثال، اين اعتقاد من که سرنوشت من تا پيري رقم خورده است، يک پندار است. من اعتقاد دارم که چنين عمري خواهم داشت. زيرا شديدا چنين آرزويي دارم. ميان پندار و خيال باطل فرق است. خيال باطل چيزي است که شخص آرزوي راست بودن آن را مي کند، ولي هر کس ديگري مي داند که راست نيست. فرويد ادعا مي کند که اعتقاد به خدا را به عنوان خيال باطل نمي داند، بلکه اعتقاد به خدا و ديگر باورهاي ديني را پندار مي داند. آيا نظر نخست فرويد با اين نظر او تفاوت گوهري دارد و آن را رد مي کند؟ پاسخ فرويد اين است که در توتم و تابو فقط يک عنصر را کشف کرده است. انسان هاي ابتدايي پدر را هم دوست مي داشتند و هم از او مي ترسيدند. در اين کتاب او به عنصر ترس توجه داشت، ولي در کتاب آينده يک پندار به مواجهه ي انسان بالغ با طبيعت مي پردازد که نيروي دوستي با پدر و محبت به او، به دين تبديل شده است. پدري که در توتم و تابو انسان ها صرفا از او مي ترسيدند، در کتاب آينده يک پندار پدري مي شود که همه او را دوست دارند.
تقرير سوم فرويد که از معروف ترين نظريات وي است، بر اين ادعاي او مبتني است که غريزه جنسي يا ليبيدو (Libido) مادر تمام غرايز است. اقتضاي اصلي غريزه جنسي اين است که هر گاه تحريک شد، ارضا شود. اما از همان اوان کودکي پدر و مادر، انسان ياد مي دهند که آزداي جنسي مطلق وجود ندارد و حتي به او مي گويند که آلت جنسي خود را بايد بپوشاني. هر قدر سن بالاتر مي رود، اجتماع محدوديت هاي بيشتري پيش پاي او مي نهد، اما انسان تسليم اين محدوديت ها نمي شود. غريزه هاي جنسي در مواجهه با اين محدوديت ها سرکوب مي شود و به ضمير انسان بر مي گردد؛ يعني از روان خودآگاه به ناخودآگاه مي رود و در ناخودآگاه به شکل عقده در مي آيد. به نظر فرويد، شعر او هنرمندان و حتي پيامبران همه از اين طريق پديد آمده اند؛ يعني اين غريزه ي سرکوب شده گاهي به صورت شعر و گاهي به صورت هنر و گاهي به صورت تعاليم ديني جلوه گر شده است.

نيروي شفابخش مقدسين از نظر فرويد 

زيگموند فرويد در کتاب توتم و تابو، فصل تابوي روسا مي نويسد: تعريف بيماري رواني به اين خلاصه مي شود که به واقعيت رواني بيش از واقعيت خارجي نظر دارد و عکس العمل هاي آن در برابر افکار خشک و خالي به همان اندازه جدي است که عکس العمل هاي مردمان سالم عادي در برابر واقعيت هاي عيني خارجي. نه وحشي و نه بيمار رواني به مرز روشن و صريحي که ما ميان فکر و عمل مي کشيم واقف نيستند. بيمار رواني از عمل عاجز است و فکر جاي عمل را گرفته است. وحشي، برعکس هيچ چيز نمي تواند جلوي عملش را بگيرد. افکارش بيدرنگ به عمل مي انجامد بطوريکه حتي مي توان گفت که عمل جاي فکر را مي گيرد و به همين دليل مي توان خطر کرده و گفت: در آغاز عمل بود به جاي جمله در آغاز کلمه بود که در تورات آمده.

: توتم

افراد يک قبيله خود را به نام توتم قبيله مي نامند و اعتقاد دارند که از نسل همان توتم هستند و به همين دليل حيوان مورد پرستش خود را شکار نمي کنند و اگر توتم غير حيوان باشد به هيچوجه مورد استعمال قرار نمي دهند. گاهي لمس کردن و نگاه کردن توتم نيز ممنوع است و در پاره اي مواد، صدا کردن آن به اسم حقيقي نيز ممنوع است. عدول از اين ممنوعيت ها و تهديدات تابويي که هدف آن حفظ و حراست از توتم است، خود بخود با ظهور بيماري هاي وخيم و مرگ، تنبيه و مجازات همراه خواهد شد. راس هايي که از نژاد حيوان توتم هستند غالبا در خود کلان در اسارت بزرگ مي شوند! حيوان توتم وقتي که مي ميرد مانند عضو کلان با عزت و احترام برايش عزاداري کرده، دفنش مي کنند و وقتي که حيوان توتم را مي کشند اينکار را طي مناسکي که شامل عذر خواهي و کفاره دادن است، انجام مي دهند. قبيله از حيوان مورد پرستش خود لطف و احسان و حمايت انتظار دارد و اگر حيوان خطرناکي باشد عقيده برين است که به پيروانش آسيب نمي رساند و اگر به کسي آسيب رساند شخص آسيب ديده را از قبيله بيرون مي کنند. توتم به انسان ها به وقت بيماري کمک مي کند و به افراد کلان خود علايم و اشاراتي نشان مي دهد. آفتابي شدن توتم در داخل خانه و يا حوالي آن علامت مرگ است. در واقع توتم به خانه آمده است تا قوم و خويش خود را ببرد. در بسياري از فرصت هاي مهم عضو کلان مي کوشد تا خويشي خود را با حيوان توتم تشديد و تاکيد کند و در نتيجه ظاهر خود را شبيه اين حيوان در مي آورد؛ تصويري از آن روي تنش نقش مي کند و پوست آنرا به تن مي کند و غيره... در فرصت هاي رسمي مانند تولد و جشن بلوغ و تدفين. رقص هايي هست که همه اعضاي قبيله طي آن خود را با پوست توتم خود مي پوشانند و اداي حرکات و رفتار مخصوص fiحيوان توتم را در مي آورند و اينهمه به منظور پاره اي از اهداف جادويي، مذهبي است و بالاخره مراسمي هم هست که طي آن حيوان را با تشريفات ويژه اي ذبح مي کنند !جنبه اجتماعي حيوان پرستي مخصوصا به صورت سختگيري در اجراي ممنوعيت و وسعت و گستردگي تهديدات ظاهر مي شود. افراد کلان توتمي، خود را برادر و خواهر مي دانند و مقيدند که متقابلا به کمک و حمايت يکديگر برخيزند. وقتي که بيگانه اي عضوي از کلاني را مي کشد، همه اعضا ء قبيله فرد قاتل، خود را مسئول تلقي مي کنند و قبيله مقتول نيز همه با هم تقاضاي کفاره خون مقتول را مي نمايند. رشته هاي وابستگي توتمي محکم تر از علقه هاي خانوادگي به معناي امروزي آنست. توتم از طريق(اولاد مادري  و نه پدري ) قابل انتقال است. اعضاي يک کلان توتمي نبايد با هم روابط جنسي داشته و ازدواج کنند. اينست که موضوع ازدواج با بيگانه مطرح گرديد.
:تابو

به اشخاص، اماکن و اشياء و به همه آن حالات دوره اي اطلاق مي شود که يا واجد خصيصه اسرار آميزند و يا وسيله و منبع آن به شمار مي روند. همه چيزهاي مقدس، فراتر از حد معمولي _ خطرناک و اسرار آميز. از نظر معتقدان به تابو(محرمات ) پاره اي از اشخاص و اشياء داراي نيروي خطرناکي هستند که مانند يک چيز مسري با تماس منتقل مي شود. عجيب آنکه اگر کسي از تابويي هتک حرمت کند خود نيز ممنوع و حرام مي شود چنانکه گويي همه بار خطرناک بالا يکجا به او انتقال يافته باشد. نيروي مزبور جزء ذات همه کساني است که چيز ويژه اي دارند مانند پادشاهان و کشيشان و نوزادان، جزء ذات همه حالاتي است که بالنسبه استثنايي مي باشند مانند قاعدگي ،بلوغ، تولد، يا جزء ذات حالاتي است که اسرار آميزند مانند بيماري، مرگ، و بالاخره جزو ذات همه آن چيز هايي است که ممکن است موجب گسترش و شيوع يک چيز مسري گردند. نتايج سرپيچي از تابو، نه تنها تابع شدت نيروي جادويي موجود در طبيعت شي تابويي است بلکه به شدت مانا که در شخص گناهکار هست و در برابر نيروي مزبور ايستادگي مي کند، نيز بستگي دارد. بنابراين پادشاهان و کشيشان واجد نيرويي بيش از حد هستند و زير دستانشان اگر با آنها تماس مستقيم و بيواسه برقرار سازند، با خطر مرگ روبرو خواهند شد، اما وزيران و يا اشخاص ديگري که داراي مانايي فراتر از حد متوسط مي باشند، مي توانند بدون احساس خطر با آنها روابط برقرار سازند و خود نيز مي توانند با زيردستان خود تماس بگيرند بي آنکه خطري متوجه آنها شود. همين قابليت انتقال تابو است که موجد اين اعتقاد شده است که مي توان به مدد مناسک قرباني و صدقه دادن، بلا (تابو) را از خود برگرداند. وسوسه آدمکشي در روان ما قوي تر از آنست که تصورش را مي کنيم و اين از جمله از آثار رواني آن پيداست هرچند که مستقيما و خود آگاهانه بدان دسترسي نداريم... ممنوعيت هاي وسواس گونه بيماران رواني در واقع چيزي جز احتياطات و مجازات هايي نيست که اينان آنرا به خود همواره مي سازند تا از خويشتن در برابر وسوسه شديد آدمکشي دروني دفاع کنند. ممنوعيت هميشه ناشي از يک ميل يا آرزوي شديد بر ملا نشده و ناخود آگاهانه است. عقيده ما اينست که ميل به کشتن براستي در ناخود آگاهي ما وجود دارد و تابو ها مانند فرمان ها يا احکام اخلاقي نه تنها چيز بيفايده نيستند بلکه علل وجودي آن همانا خط مشي و رويه متضادي است که در قبال آدمکشي از خود ظاهر مي سازيم.

مانا :

نزد اقوام بدوي روسا حامل نيرويي جادويي ،اسرار آميز و خطرناک هستند که مانند يک بار الکتريکي، از راه تماس به ديگران منتقل گشته موجب مرگ و نابودي کسي که به وسيله باري معادل آن حفاظت نمي گردد، مي شود. به همين مناسبت از تماس مستقيم و غير مستقيم با اين مقدسان اجتناب مي کنند و اگر لازم شود که چنين تماسي اجتناب ناپذير باشد. مراسمي هست که با اجراي آن، تماس گيرنده از عواقب وخيمه اين تماس خطرناک در امان خواهد ماند. قبيله نوباها از آفريقاي شرقي تصور مي کنند که اگر وارد خانه رئيس خود بشوند، خواهند مرد اما اگر قبل از ورود به خانه، شانه چپ خود را عريان کرده به نحوي که رئيس (شاه_ کشيش) دستي روي آن بکشد، از آنها دفع خطر خواهد شد. جالب آنکه تماس با شاه موجب دفع همان خطري مي شود که توسط همين تماس ممکن است در فرد ايجاد شود؛ اما چون اين دفعه خود شاه خواهان چنين تماسي بوده است، پس جنبه شفا دهنده دارد. در صورتيکه تماس خطرناک، تماسي است که در حقيقت از شاه هتک حرمت مي کند. براي پيدا کردن مثال هايي در باب قدرت شفابخشي لمس شاهانه نيازي نيست که به وحشيان مراجعه کنيم. در يکي ازين ادوار تاريخي، پادشاهان انگلستان از اين قدرت براي درمان بيماري خنازير (بيماري شاهانه) سود مي جستند. نه ملکه اليزابت نه جانشينان او هيچکدام ازين امتياز صرفنظر نکردند. چارلز اول در سال 1633، يکصد بيمار را يکجا شفا داد و پس از شکست انقلاب کبير، پسرش چارلز دوم نيز تعداد شفا يافتگان را به اوج رساند. مي گويند که اين پادشاه در دوران سلطنت خود صد هزار خنازيري را با تماس دست شفا داده است. هجوم مردم خنازيري آنچنان به سوي کاخ سلطنتي زياد بوده است که يکدفعه شش هفت نفر آنها به جاي شفا يافتن از فشار جمعيت خفه شدند. گيوم سوم اهل اورانژ که پس از انقراض خانواده استوارت به پادشاهي انگلستان رسيده بود، از پرداختن به چنين اعمال جادويي امتناع ورزيد و تنها يکبار حاضر شد دست به چنين کاري بزند و آنهم هنگامي که محل بيماري را لمس مي کرد، رو به بيمار کرده گفت: خدا به شما شفا و عقل بدهد.
   

شباهت وسواس و تابو از ديدگاه فرويد
فرويد با بهره گيري از تجربياتي که در زمينه رونکاوي دارد به مشابهت هايي ميان رسم هاي تابويي و عوارض بيماري رواني وسواس پي مي برد و براين پايه مي گويد که تابوها در آغاز از ممنوع شدن تمنيات و اعمال غريزي – ممنوعيت هايي که نسل پيشين انسان هاي اوليه با خشونت تمام بر نسل بعدي تحميل کرده است – پا گرفته اند. اين فرضيه روشن مي کند که چرا انسان در قبال آنچه تابو ممنوع ساخته است ايستاري دوپهلو دارد. چه به طور غريزي انسان پس از تحميل شدن تابو، ناخودآگاه سودايي خوش تر از زيرپا گذاشتن تابو ندارد. آن قدرت جادويي که انسان براي تابو قائل است و کشش و گيرايي تابو همه حاصل وسوسه انگيزي آن و نيز ظرفيتي است که تابو براي برانگيختن کششهاي غريزي و ناخودآگاه انسان دارد. از همين رو، براي محترم ماندن تابو به مقاومت آگاهانه فوق العاده اي نياز است که خود از قداست تابو، تاکيد مکرر بر زيرپا گذاشتن آن و نيز کيفر شديدي که براي نقض کنندگان آن در نظر گرفته شده است مايه مي گيرد.
بعضي از افراد براي خودشان معناي تابوئي ابداع مي کنند و با همان دقت و شدتي که انسان ابتدائي و وحشي، محرمات قبيله خود را رعايت مي کند و به آن پايبند هستند. اگر اينگونه اشخاص را بيماران رواني مبتلا به اختلال وسواس بخوانيم متوجه خواهيم شد که عنوان بيماري «تابو» براي آنها مناسب است. البته شباهت بين تابو و اختلال رواني وسواس ممکن است صرفا ظاهري و فقط مربوط به نشانه هاي بيماري باشد بي آنکه شامل ماهيت آنها گردد. اولين و جالب ترين شباهت بين تابو و پرهيزهاي ناشي از وسواس آنست که اين پرهيزها نيز مانند تابو، دلايل روشني براي بيمار به همراه ندارند و منشاء آنها مرموز است. پرهيزهاي مذکور روزي به وجود آمده اند و از آن زمان فرد به سبب اضطرابي مقاومت ناپذير به فشار و سلطه آنها ناگزير تن داده است. پرهيزهاي ناشي از وسواس همانند تابوها، استعداد زيادي براي جابجا شدن دارند و در يک مجموعه معين براي بسط يافتن از يک موضوع به موضوعي ديگر از جميع طرق ممکن استفاده مي کنند. نهي هاي ناشي از وسواس نيز مانند معناهاي تابويي در زندگي بيماران، محروميتها و محدوديتهايي فوق العاده را سبب مي شود ولي برخي از اين نهي ها را مي توان از ميان برداشت. وجوه شباهت بين عادات و رسوم تابو از يک طرف و علائم اختلال وسواس:
-
فقدان علت و دليل منطقي براي منع و پرهيز
-
پا گرفتن آنها برحسب ضرورت دروني
-
سهولت جابجا شدن و سرايت کردن
-
وجود اعمال و قواعد تشريفاتي ناشي از منعها
مثلا فردي که داراي وسواس شستن دستها است از نسبت دادن دليل منطقي براي آن عاجز است اما آن را به عنوان يک عمل ضروري واجب مي داند و تشريفاتي را براي آن قائل است. مکانيزم شکل گيري اختلال وسواس ذکر شده بدين صورت است که شخص در گذشته به انجام کاري پرداخته يا ميل زيادي داشته است که عوامل نهي کننده قوي جلوي آن را گرفته اند و مانع از تحقق آن شده اند. نهي مورد قبول قرار گفته است ولي با توجه به ساختار رواني منع قادر به از بين بردن ميل نبوده و فقط آن را وا پس راني کرده است از طرف ديگر عوامل نهي کننده نيز پايدار هستند چون اگر پايدار نباشند ميل نهي شده در جهت ارضاء به هشياري وارد خواهد شد در اين صورت است که رفتاري از فرد سر مي زند که اين رفتار حاکي از دوگانگي عاطفي در فرد است و ميل به انجام کار مطلوب خود را تبديل به شستن دستها کرده و از طرف ديگر عامل ناهي فرد را از اين عمل باز ميدارد چون ناهشيار از ماهيت عمل آگاه است ولي فرد ماهيت آن را نمي داند و دليل منطقي براي آن نمي يابد. ولي قبل از شستن دستها سعي در مقاومت دارد که اين امر براي وي تنش زا و استرس آور است. يعني فرد وسواسي از عمل وسواسي خود دائم شکوه دارد و اين امر نيروي رواني وي را از بين برده و فرد را فرسوده مي کند در اين صورت است که فرد وسواسي به روانشناس مراجعه مي کند تا اين مشکل را از بين ببرد. اصولا اساس اضطراب بر روند فوق تکيه دارد و گاهي اين تنش ناشي از تعارض موجب کمر درد، پا درد، درد در ناحيه ساق پا، پشت سر و گردن و... بدون هيچ علت فيزيولوژيکي و بيحسي اندام ها (هيستريا) يا بيماري هاي سايکوسوماتيک (مشکلات گوارشي، قلبي، حتي در بعضي موارد بينايي و... ) خواهد شد. از بين رفتن قواي جسماني و کسالت رواني و بي حالي و خستگي مداوم نيز مي تواند بخاطر صرف انرژي فرد در جهت مقاومت در موارد تعارض باشد. در اينجا نيز به احتمال بسيار قوي منشاء تعارض و دوگانگي رفتار نسبت به يک عمل که تابو است مي باشد که شخص با اين عمل يا فکر به آن به طور ناهشيار خود را مستوجب مجازات مي داند. حال با اين تفاسير مي توان گفت تابوهايي که گفته شد فرد براي خود بصورت ابتکاري مي سازد مي تواند عاملي باشد تا فرد را از لحاظ رواني فرسوده کند. بنابراين مي توان با شناخت اين تابوها که عمدتا ريشه در دوران کودکي و قوانين منعهايي است که خانواده به طور غيرمنطقي براي کودک وضع مي کنند، بهداشت رواني را تا حد زيادي حفظ و ترميم کرد. در غيراينصورت بعد ازمدتي فرد رو به استفاده بيش از حد از مکانيزمهاي دفاعي کرده و قواي رواني و حتي جسماني خود را از بين برده و فرسوده مي شود، در اين هنگام شخص آمادگي کامل براي ابتلا به بيماريهاي رواني و روان تني پيدا کرده و دچار آن خواهد شد.

پيدايش اديان توحيدي از نظر فرويد
فرويد در آخرين کتاب خود، موسي و يکتاپرستي به مسئله اديان توحيدي پرداخته است. اين کتاب، عجيب ترين کتاب فرويد است. او نخست بخشي از اين کتاب را انتشار داد؛ زيرا کليساي کاتوليک، سنگر آزادي در برابر خطر نازيسم شده بود و او نمي خواست مقامات اين کليسا را برنجاند. ولي وقتي آلماني ها اتريش را به اشغال در آوردند و اين سنگر در هم شکست، فرويد به لندن رفت و اين اثر را به طور کامل منتشر ساخت. کتاب موسي و يکتاپرستي هم سبب آزردگي مسيحيان شد و هم يهوديان؛ زيرا اين کتاب با تعبيري که براساس اصول طبيعي از منشاء يکتاپرستي ارائه مي دهد، به همه ي اديان وحياني سرايت مي کند. فرويد در اين کتاب چند ادعا درباره ي تاريخ اديان، خصوصا تاريخ يهوديت دارد و مي خواهد بگويد با تحليل روان شناختي مي توان حوادث اين تاريخ را تبيين کرد. او مي بيند که حضرت موسي، بزرگ ترين پيامبر قوم يهود است که زندگي بني اسرائيل را تغيير داد و آن ها را تحت قوانين الهي در آورد. اما آيا واقعا حضرت موسي از قوم يهود و بني اسرائيل بود؟ فرويد ادعا مي کند که حضرت موسي شاهزاده اي مصري بود و يکي از پيروان فرعون مصر، اخناتون (Akhenaton) بود. اخناتون کوشيد به جاي آلهه متعدد مصري، معبود واحدي – يعني خداي خورشيد آتن (Aten) ـ را جايگزين کند. اخناتون در اين کار توفيق نيافت تا بعد از مرگ وي، حضرت موسي (ع) بردگان قوم يهود را دور خود جمع کرد و اين کار را ادامه داد. او کساني را که عليه رهبري او مي شوريدند، به مرگ محکوم مي کرد. يکتاپرستي موسي از اين جا پيدا شده که او آييني خشن که خدايي واحد، يعني يهوه را مورد پرستش قرار مي داد و به قوم بني اسرائيل ديکته کرد و در ميان همين قوم کشته شد. بعدها قوم يهود در متون خود به جاي دين موساي تاريخي، موسايي را قرار دادند که خود توصيف مي کنند. اين آيين جديد در مقابل تمام خدايان و آيين هاي قبلي قرار گرفت و قرن ها بعد، پيامبراني ميان قوم يهود آمدند که همين خداي واحد را تبليغ کردند. مسيحيت هم که از ميان قوم يهود ظهور کرد، به همين خداي واحد گراييد. به نظر فرويد، اين مسئله با مسئله ي جنايت اصلي که در کتاب توتم و تابو توصيف کرده است، تفاوت عمده اي ندارد. مرگ موساي تاريخي، چيزي بيش از يک حادثه ي تاريخي است. اين حادثه تکرار همان جنايت اصلي، يعني پدر کشي توسط برادران است. يکتاپرستي هم همانند توتم پرستي از قوم يهود سر بر آورد. فرويد در اين داستان پردازي، به مقدار فراواني قوه ي تخيل را به کار برده است. مشکل اصلي اين است که داستان پردازي او با تاريخ جور در نمي آيد. هيچ مدرک تاريخي وجود ندارد که به عنوان مثال بگويد: موسي در اصل شاهزاده ي مصري بود و يا فرعون خود خدايي واحد را به جاي الله قرار داد! بلکه شواهد تاريخي بر خلاف داستان فرويد گواهي مي دهند.

نقدهايي بر نظريه فرويد
 -1
نخستين نقدي که از سوي خود روان شناسان مطرح شده است، نقد روش شناختي است. اساس تبيين فرويد از دين، نظريات روانکاوي او است و نظريات روانکاوي فرويد، خصوصا تأکيد وي بر غريزه ي جنسي مورد انتقاد بسياري از روان شناسان واقع شده است. برخي از شاگردان فرويد، مانند پونگ و آدلر با نظريات استاد خود در زمان حيات وي به شدت مخالفت کردند و نظريات جديدي بر آوردند که مقايسه ي اين نظريات با نظر فرويد، نکات ديگري را روشن ساخته است.

 -2
اگر تحليل فرويد را از دين بپذيريم، باز نتايجي که وي مي گيرد، موجه نمي سازد. اگر علت دينداري انسان ها و پيدايش مفهوم خدا، جنايت اصلي و يا غريزه هاي جنسي و يا ترس مي باشد، باز نمي توان نتيجه گرفت که مفهوم خدا توهم محض است. ممکن است منشاء باور به چيزي امر باطلي باشد، ولي ممکن است خود آن چيز واقعيت داشته باشند. به عنوان مثال، فرض کنيد نخستين بار کسي از طريق مشاهده سقوط فلزي بر روي سنگ کهربا به وجود نيروي جاذبه پي برده باشد. ولي نمي داند که در اصل نيروي مغناطيسي موجب سقوط اين فلز شده است، نه نيروي جاذبه. حال نمي توان با پي بردن به توهم اين شخص وجود نيروي جاذبه را رد کرد. فرآيند چنين استدلالي، يعني نتيجه گرفتن عدم وجود چيزي از توهمي بودن باور به آن، مغالطه اي است موسوم به مغالطه ي تکويني.

- 3
تبيين فرويد از دين به مبناي الگوي پدر – فرزند، ممکن است در نگاه نخست در زمينه ي مسيحي موجه به نظر برسد؛ زيرا مسيحيان از خداي پدر سخن مي گويند، ولي با کمي دقت روشن مي شود که اين الگو اصلا قابل تعميم به ديگر اديان جهان نيست. به عنوان مثال، در اسلام و يا يهوديت رابطه ي انسان با خدا، رابطه ي پدر و فرزندي نيست. به قول هميلتون، گوناگوني دين در فرهنگ هاي متفاوت جهان چندان شديد است که احتمال وجود الگوي يک نواختي که از ويژگي هاي جهاني ماهيت بشر سرچشمه گرفته باشد، بسيار ضعيف است. براي مثال «ايزد بانوها» را در نظر آوريد. خود فرويد مي پذيرد که «ايزد بانوها» به دلايل آشکار، با نظريه ي او خوب وفق نمي دهد.
 - 4
فرويد رمه آغازين را براي بشر ابتدايي در نظر گرفت و توتميسم را نخستين دين ابتدايي دانست که اديان ديگر از تکامل آن به وجود آمده اند، ولي هر دو نظر باطل است. اولا هيچ شواهدي در دست نيست که سازمان اجتماعي انسان اوليه به صورت رمه ي آغازين بوده است. حتي در انواع حيواني که ساختاري رمه وار دارند و يک نر بر نرهاي ديگر تسلط دارد، نر مسلط همه ي ماده ها را در انحصار خود ندارد. ثانيا هيچ مدرکي وجود ندارد که نشان دهد توتميسم نخستين صورت دين است و دين هاي ديگر از تکامل آن برخاسته اند. حتي در زمان خود فرويد ثابت شد که توتميسم به عنوان يک صورت متمايز دين، در واقع افسانه اي بيش نيست. عناصر گوناگون توتميسم مانند قاعده ي ازدواج با افراد بيرون از کلان، اعتقاد به سرچشمه گرفتن تبار کلان از حيوان توتمي، حرام بودن حيوان توتمي و جشن توتمي، همگي جداگانه در جوامع گوناگون و در انواع صورت هاي گوناگون و در انواع صورت هاي جابجا شده رخ مي دهند، ولي به ندرت همه با هم در يک جا جمع مي شوند.

 - 5
فرويد چنين تصور مي کرد که غرايز سرکوب شده به روان ناخودآگاه بر مي گردد. بر اين اساس مي گفت که غريزه جنسي سرکوب شده به ناخود آگاه مي رود و سپس به صورت شعر و يا هنر و يا دين، تجلي مي کند. روان شناسان بعدي، مکانيزم رجوع غرايز سرکوب شده به ناخودآگاه را نپذيرفته اند و مکانيزم ديگري براي آن پي ريخته اند. (اين نقد به تقرير سوم مربوط مي شود(

 - 6
فرويد باور به دين و خداي طبيعت را ناشي از محروميت و محدوديت هايي مي دانست که اجتماع و تمدن بشري بر او تحميل مي کند. اما چرا در مقابل محدوديت هاي ناشي از تمدن و اجتماع، خدايي براي طبيعت تصوير مي شود. نظريه ي فرويد از انسجام منطقي برخوردار نيست. علاوه بر اين معلوم نيست چرا اين موجود تصوير شده بايد مسئوليت محروميت هاي جنسي انسان را به عهده گيرد؟ هم چنين، اين موجود چرا بايد نگران عدالت و اخلاق باشد؟ آنچه در اديان مي بينيم اين است که انسان را به مطيع نبودن نسبت به غريزه ي جنسي دعوت مي کند و حتي برخي اديان، نظري افراطي در اين باره دارند و مي گويند: اين غريزه به هيچ وجه نبايد ارضا شود.
-7
فرويد ديدگاهي جبر گرا داشت او معتقدبودکه ما محکوم به باختن هستيم و همه چيز از قبل تعين شده اند که توسط غرايز مرگ و زندگي پيش ميروند.

8- فرويد معتقد بود هر کس زير زميني تاريک از تعارض است لذا ما محکوم به مبارزه با نيروهاي دروني هستيم .

به دانشجویان روانشناسی دانشگاه پیام نورشهر(قدیم و جدید) هشتگرد-

منابع:

 -1زیگموند فروید،توتم و تابو برگردان دکتر ایرج پور باقر انتشارات اسیا
  -2
الن و دوان شولتز، روانشناسی شخصیت برگردان سید محمدی
  -3
سایت باشگاه اندیشه،(نقدی بر ارای فروید در باره دین )نوشته علیرضا قائمی
  -4
پژوهشکده باقرالعلوم،مقاله تابو نوشته سمانه خالدی
  -5
دایره المعارف طهور